انتخابش بین بهشت و دنیا "دفاع از حرم" بود
همسر شهید مدافع حرم می گوید: از سید پرسیده بودند، اگر شهید شوی و خدا به تو حق انتخاب بدهد تا بروی بهشت یا اینکه برگردی این دنیا کدام را انتخاب میکنی؟ گفت من به بهشت کاری ندارم میخواهم دوباره برگردم و مدافع حرم شوم.
به گزارش خبرگزاری حیات، شهر مشهد نیز مانند سایر جغرافیای اسلام از پیشتازان عرصه جبهههای جهاد بوده است. امروزه تمامی کوچهپسکوچههای حاشیه شهر مشهد شاهد حضور، تولد و پرورش بزرگان است. چه سرّی است که مردانی بزرگ با روحی به وسعت آسمان از خانههای کوچک و محقر و حاشیهای در کال زرکش و بلوار توس به اوج آسمان عروج و در صدر اخبار قرار میگیرند. در آن شب که گام بر پلههای خانهای قدیمی و کوچک میگذاردیم تا خبر شهادت سید حکیم را به پدر و مادرش بدهیم حیرت مسئولین و فرماندهان را شاهد بودم که گوشهگوشه خانه را به دنبال گمشدهای بودند و در آخر این جمله را به زبان آوردند: «سید حکیم مردی به آن بزرگی چگونه در این خانه کوچک زندگی میکرد؟». راست گفتهاند این خانهها بسیار کوچک و محقر است. باید رفت، باید رفت به سوی ابدیت، باید بال گشود و پرید بهسوی وسعت آسمانها، بهسوی خدا.شهید محمدحسن حسینی یکی از همین وطنداران بیمرز بود که پس از سالها جهاد، در ماه مبارک رمضان و در جبهههای نبرد سوریه به شهادت رسید. در ادامه بخش دوم مصاحبه پیش روی شما قرار دارد.
** فرزند هم دارید؟نه متأسفانه 16سال باهم زندگی کردیم اما صاحب فرزندی نشدیم شاید خواست خدا بود، وقتی خدا نخواهد کاری انجام شود بندههایش هم نمیتوانند کاری بکنند.** کار آقا سید قبل اینکه بروند سوریه چه بود؟مقنی بود. کار چاه کندن خیلی خطرناک بود همیشه به هم میگفت برام دعا کن از این مرگها دوست ندارم. در بستر بیماری مردن را دوست ندارم. همیشه آرزویش شهادت بود میگفت اگر شهید نشویم میمیریم بااینکه مثل حالا سفره شهادت پهن نبود و خبری از سوریه نبود.** گویا وضعیت مالی خوبی هم داشتند بااین وجود چرا تصمیم گرفتند بروند سوریه؟اگر سید میماند و کار میکرد حقوقش خیلی بیشتر از این حقوق ناچیز الآن مان بود.خیلیبه ما زخم زبان زدند که شما به خاطر پول میروید سوریه اما نه مشکل مالی داشتیم نه مدارک اقامتی. حدود 3سال بود که سید به سوریه میرفت اما ما 8 سال است که اقامت ایران راداریم. به سید میگفتم: سید جان مردم می گویند چقدر بهتان پول میدهند؟ چقدر پول میگیرید؟ میگفت اسلام مرز ندارد سعی کن حرفهای مردم ایمانت را نلرزاند.** قبل از سوریه هم جنگی رفته بود؟بله– دوسال و چند ماهی را در افغانستان علیه طالبان جنگیدند.
** آموزش نظامی را کجا دیده بودند؟توی افغانستان در همان سن 16سالگی آموزش دیده بود** دیدگاهشان نسبت به جنگ سوریه چه بود؟سید یک دیدگاه خاصی روی ائمه داشت خصوصاً حضرت زینب (س) معتقد بود اسلام مرز ندارد. در سوریه به مردم مظلوم و بیگناه زن و بچه و پیرمرد ...رحم نمیکنند و سر میبرند، رفت تا از مردم دفاع کند.** از اولین اعزامش به سوریه بگویید.بار اولی که خواست برود به من گفت نمیخواهی بروی خانه مادرت؟ آخر مادرم سمت تهران بود. من را راهی کرد سمت تهران و گفت شما برو منم تا یک هفته دیگر میایم. رفتم و یک هفته بعد آمد همیشه وقتی میرفتیم تهران میگفت زود برگردیم. یکماهی ماندیم سؤال کردم نمیخواهیم برگردیم؟ گفت نه بمانیم اشکالی ندارد. همیشه میگفت رفتیم تهران سریع برگردیم. شک کرده بودم تا اینکه گفت: "میخواهم به مسافرتی بروم شما همینجا خانه مادرت بمان" پرسیدم چه مسافرتی؟ گفت بیا بشین میخواهم بهت چیزی بگم. نشست اول از غریبیها و مصائب حضرت زینب (س) گفت و درواقع یک روضه برام خواند، داشت اشکانم سرازیر میشد که پرسید حالا دوست داری من کنارت باشم و دشمنان حرم حضرت زینب (س) را تخریب کنند؟ اینها را میگفت و دلم را آتش میزد. گفتم خب اینها چه ربطی به من دارد؟ گفت میخواهم بروم سوریه برای دفاع از حرمش اجازه میدهی برم؟ من هیچ اطلاعی از جنگ سوریه نداشتم و نتوانستم مخالفت کنم و رفت. بار اولی که رفت مجروح شد و برگشت فهمیدم اوضاع چقدر خطرناک است ولی با آن روحیه و صحبتها نمیتوانستم نه بگویم.** از سوریه چه چیزی تعریف میکرد میدانستید چه کار میکنند؟هر وقت میپرسیدم چه کار میکنی میگفت هیچ، بخورو بخواب. ولی این اواخر وقتی عملیات میرفت میگفت. بقیه دوستانش میگفتند سید فرمانده ست ولی خودش چیزی نمیگفت. ** خاطره ویژهای از این سه سال دارید؟بله – خصوصاً این دفعه آخری که آمد. همیشه وقتی میخواست بیاید مرخصی از یک هفته قبلش خبر داشتم و آمادگی میگرفتم. خیلی عادی در خانه بودم فکر میکردم سوریه است که گوشیم زنگ خورد رفتم دیدم شماره ایران سید است با تعجب فراوان گوشی را جواب دادم اصلاً نگفتم سلام حالت چطور است؟ فقط پرسیدم کجایی؟ خندید گفت سلامت را خوردی؟ گفتم سلام را فراموش کن بگو کجایی؟ گفت شام درست کن تا یک ساعت دیگر خانهام. نمیدانید چقدر خوشحال شدم و سریع رفتم غذا درست کردم به خانه رسیدم سرو وضع خودم مرتب کردم تازه وقت هم اضافه آوردم منتظر بودم کی زنگ در را میزند. تمام خاطرات شیرین سوریه سید را میشود در همان یک ساعت خلاصه کرد.** اگر دوباره زمان به عقب برگردد بازهم حاضرید این کار را انجام بدهید و بگذارید آقا سید بروند سوریه؟همانطور که قبلاً یکی از خود سید این سؤال را پرسیده بود که اگر شهید شوی و خدا به تو حق انتخاب بدهد تا بروی بهشت یا اینکه برگردی این دنیا کدام را انتخاب میکنی؟ گفت من به بهشت کاری ندارم میخواهم دوباره برگردم و مدافع حرم شوم. من هم می گویم اگر روزی زمان به عقب برگردد میخواهم همراه سید همین راه را انتخاب کنم.
** از آخرین اعزامش بگویید.16 اردیبهشت بود، آن شب باران خیلی شدیدی میبارید رفت بیرون خیس آب شد برگشت، گفتم ببین خیس شدی امشبم که باران می بارد بمان و فردا برو. گفت مگر یکشب بمانم چه میشود ؟ گفتم برای من یک دنیاست. گفت یه عکس از این سرو وضع خیس من بگیر یادگاری نگهدار من دوتا عکس ازش گرفتم. ** آخرین باری که باهم تماس داشتید و صحبت کردید کی بود؟دوروز قبل شهادتش بهم گفت کجایی؟ گفتم خانه. گفت دلم برایت خیلی تنگ شده میخواهم ببینمت گفتم من هم از خدایم است گفت بیا اینترنت تماس تصویری ولی صدایت در نیاید هنذفیری ندارم دوستانم همه دورو برم هستند صدایت را نشنوند. تماس برقرار شد و تا چشمم به صورتش افتاد بغضم ترکید و گریهام گرفت و سید تماس را قطع کرد. پیام دادم چرا قطع کردی؟ گفت دلم تنگ شده خواستم ببینمت، بعد توهمه اش داری گریه میکنی، قول دادم گریه نکنم فقط یکبار دیگر زنگ بزند و ببینمش، زنگ زد و دوتایی با بغض فقط نگاه کردیم. بعد به مادرم گفتم چرا من اینجوری شدم؟! هر بار در تماس تصویری فقط شوخی و خنده بود اما این بار... مادرم گفت لابد دلتنگ شدی. بعدها فهمیدم که آن دیدار، دیدار آخر بود و آخرین پیام هم همان روز شهادت ساعت 3و 11دقیقه عصر بود. ** چطور از شهادت سید خبردار شدید؟قبل از ظهر پیام داد دارم میروم عملیات برای بچهها دعا کن منم طبق معمول رفتم صدقه انداختم و آیهالکرسی و دعا خواندم. ساعت 14:30 پیام داد که عزیز ما از خط برگشتیم همه چیز به خوبی تمام شد ممنون از دعاهایت و آخرین پیاممان هم ساعت 15:11 دقیقه بود. منم با خیال راحت نشستم که برگشتن مقر و خطری تهدیدش نمیکند. هر ساعتی از شب که آمدم و گوشی را چک کردم دیدم آخرین ساعت آنلاینش ساعت 17:58 بوده ولی بد به دلم راه ندادم گفتم لابد خوابیده شاید برق ندارند و یا شارژ گوشیش تمام شده، خوابیدم. صبح بعد نماز گروههای اجتماعی را چک می کردم دیدم خیلی چتها زیاد شده تندتند مطالب را رد میکردم که چشمم به این جمله افتاد «سید حکیم واقعاً شهید شده؟» از جا بلند شدم ایستادم و بلند گفتم یا زهرا (س) و برگشتم با دقت تکتک چتها را خواندم و دیدم همه نوشتهاند سید حکیم به شهادت رسید، سید حکیم هم به درجه رفیع شهادت نائل آمد، سید حکیم شربت شهادت را نوشید، مدام به هم تبریک گفته بودند. برایم خیلی سخت بود، سید همه دارو ندارم بود، عشقم، زندگیام، نخواستم باور کنم و نوشتم دروغ است من خودم با سیدم صحبت کردم و متوجه شدند من هم عضو گروه هستم و ازم عذرخواهی کردند.** وصیتی هم در طی این سالها داشتند؟وصیتنامهاش که هنوز بهدستمان نرسیده ولی همیشه میگفت ما میرویم آنجا از حرم دفاع میکنیم شما هم اینجا از حریمش دفاع کنید از چادر خاکی مادرمان زهرا (س) و آخرین باری که رفتیم بهشت رضا (ع) کنار مزار رفقایش، در گلزار شهدا قسمتی برای مدافعان حرم بود که پرشده قطعه دیگر هم متعلق به شهدایی است که جدید میآورند همانجا گفت من که شهید شدم توی همین قطعه قدیمی کنار دوستانم به خاک بسپارید بعد به شوخی ادامه داد تا از آن قطعه پاشم بیایم اینجا چاییشان سرد میشود و یک جای خالی بود که نشانم داد و گفت این جای من است و وقتی پیکر را آوردند همانجا به خاک سپرده شد.منبع:دفاع مقدسبخش اول:حالا بعد از شهادتش همیشه کنارم هست انتهای پیام/